شهاب الدين احمد سمعانى
295
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
خواهد تا سرّ خود آشكارا كند . به روى سياه است و به رنگ تاريك ، و به طعم تلخ ، و به جنس چوبى است ، ليكن آتشى تيز خواهد تا راز دل خود آشكارا كند . آتشى از طلب در سينهء آدم بود كه شرار آن جملهء عبادات و طاعات و سرمايههاى / b 96 / ملايكهء ملكوت را به چيزى نمىداشت ، إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا . بخورى بود كه بر آن آتش انداختند از آن بخور نسيمى ظاهر گشت ، آن چه بود ؟ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ . شعر محن الفتى يخبرن عن كرم الفتى 50 * كالنّار مخبره بفضل العنبر به خداى بر تو كه در يحبّهم هست گردى ، و به خداى بر تو كه در يحبّونه نيست گردى . يحبّهم مىگويد : همه بردار ، يحبّونه مىگويد : همه بگذار . چون يحبّهم مىگويى كلك گريبان تو گويد : ترا بر من حكم نيست ، و چون يحبّونه گويى ، عرش پيش تو آيد كه من غلام توام . آن درويشى را گفتند : تو كيستى ؟ گفت : انا السّلطان و هو وكيلى 51 شعر قم يا غلام ادر مدامك * و احدث على الندمان جامك تدعى غلامى ظاهرا * و اكون فى سرّى غلامك پيش از آنكه آدم را در وجود آوردند عالمى بود پرمخلوقات و موجودات و مصوّرات و مقدّرات ، ليكن جمله 52 شورباى ساده بودند و نمك درد در نبود ، چون قدم آن مهتر از كتم عدم در فضاى وجود آمد ستارهء محبت در فلك سينهء طينهء آدم درفشان گشت ، آفتاب عاشقى در سماء 53 سرّ او درخشان گشت . مصراع ناگاهانى بديدم و كار آمد 54 اين كيست ؟ مبتديى در راه خلقت ، منتهيى در راه صفوت . اين كيست ؟ غايت حسن و جمال . اين كيست ؟ آيت لطف ذو الجلال . اين كيست ؟ مخمّر گردانيدهء اسرار علم و حكمت ما ، برداشتهء اختيار و مشيّت ما . آدم را كه در آوردند در اين لباس در آوردند ، اما اگر هزار هزار سال خاك را به خاك بازگذاشتندى تا از خاك چيزى آيد ، نيامدى . بنگر كه از آن آتش كه گوهر صافى بود چون نظر از وى باز گرفتند چه آمد . چون از آتش لطيف جوهر اين مىآيد از خاك كثيف بنگر كه چه طمع توان داشت . ناآفريده ثنا گفتيم ، هست ناگردانيده مملكت